ما در به رویِ خلق فرو بسته‌ایم باز

در شاهدِ خیالِ تو پیوسته‌ایم باز

دل جوش می‌زند ز تمنّای وصلِ تو

ما را مَبین که ساکن و آهسته‌ایم باز

با هجر و درد و محنت و اندوهِ عشقِ تو

یک اتفاق کرده و نَگْسسته‌ایم باز

رنگِ ریا و زنگِ نفاق و نشانِ کبر

از خود به خونِ دیده فرو شسته‌ایم باز

ای سنگدل! که تیغِ جفا بر کشیده‌ای

رُوْ مرهمی بساز که دلخسته‌ایم باز

گفتی: به راستی دلت از ما شکسته شد؟

خود کِی درست بود؟ که بِشْکسته‌ایم باز

ما را تویی ز هر دو جهان و به یادِ تو

چون "اوحدی" ز هر دو جهان رَسته‌ایم باز...