مسعود

ما در به رویِ خلق فرو بستهایم باز
در شاهدِ خیالِ تو پیوستهایم باز
دل جوش میزند ز تمنّای وصلِ تو
ما را مَبین که ساکن و آهستهایم باز
با هجر و درد و محنت و اندوهِ عشقِ تو
یک اتفاق کرده و نَگْسستهایم باز
رنگِ ریا و زنگِ نفاق و نشانِ کبر
از خود به خونِ دیده فرو شستهایم باز
ای سنگدل! که تیغِ جفا بر کشیدهای
رُوْ مرهمی بساز که دلخستهایم باز
گفتی: به راستی دلت از ما شکسته شد؟
خود کِی درست بود؟ که بِشْکستهایم باز
ما را تویی ز هر دو جهان و به یادِ تو
چون "اوحدی" ز هر دو جهان رَستهایم باز...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۳ ساعت ۶:۱۷ ب.ظ توسط Masoud samimi
|
متولد بهمن هستم اینجا من دکلمه و اشعار ثبت میکنم