Masoud

رفتن را بلد باش؛

که اگر روزی روزگاری؛ آزرده خاطرت کردند

خودت را روی کول بگیری و ببری یک گوشه ی دنیا؛ دلداری اش بدهی....

تسکینش بدهی

بهش امید بدهی

رفتن همیشه بد نیست

گاهی محفوظ ماندن ارزشها و باورهای دو نفری است که بینشان به ناممکن ترین ها شکسته شده

گاهی باید نماند

پیش کسانی که تمامت را میشکنند و از دور نظاره گرت می شوند

باید دور شد

باید از باید هایشان

از حضور خدشه دارت بینشان فاصله گرفت.....!!

Masoud

چطور به تو فکر نکنم
که ناگزيرم از رنج در استخوان
چگونه که وقت لبخند
حلقه‌های عظيم تو
با خون در رگ‌های صورتم
هويدا می‌شود
چیزی مدام در حال فروريختن است
و نمی‌شود ترس بزرگ را به فراموشی سپرد
رنج با شکوهی مرا پيش می‌برد
چطور عاشق تو نباشم ؟





مسعود

چه کرده ای

که از پشت

فرسنگها و سالها فاصله ،

بی آنکه ببینمت

بی آنکه لمست کنم

بی آنکه هرگز بوسیده باشمت

ازآنِ تو شدم

مسعود

رها کنید مرا با غم نهان خودم

اگرچه خسته‌ام از درد بی‌کران خودم

به دشمنان قسم خورده، احتیاجی نیست

که دشنه می‌خورم از دست دوستان خودم

چو رنج بوده فقط سهمم از جهان شما

خوشا به کنج اتاقم، خوشا جهان خودم

که کیمیای سعادت، سکوت بود، سکوت

چه زخم ها که نخوردم من از زبان خودم!

شراب نیز به دردم نمی‌دهد تسکین

مگر که زهر بریزم به استکان خودم

اگر که مرگ فقط چاره‌ی من است، چه باک؟

به مرگ خویش کنون راضی‌ام، به جان خودم...

مسعود

بی سبب به من مشکوکی

من همان درختم

که در من ریشه دادی

سر شانه هایم را ببین

تکانش دهی غرورش میریزد

سالهاست همه

بی خداحافظی رفته اند...

وگرنه اصولم «لانه شدن» بود

آتش مرا

به حساب جنگل بگذار

هیزم شومینه شدن

کار «بی ریشه»هاست

شخصی

همه چیز در شهر آرام بود

جز قلبم❤️🖤👉

مسعود

سایه‌ای مانده ز من

که درین تنهایی

هر دم افسانه‌ی دیدار تو را می‌بیند

و نفس‌هایی که بر شیشه‌ی دل

می‌نگارد طرح لبخندت را و شاخه‌هایی که گرفتار در باد، سایه انداخته‌اند بر رخ نیلگون تماشایی‌تو

و نوایی در این تاریکی

در تمنای تو هر دم به من میگوید

که تو نزدیک منی

در حوالی همین آذر ماه

که شب‌ش را به تماشای سکوت بنشینیم

تو پر از آوازی

و منم پر ز هیایوی تو و لبخندت

تو بخند

تو بخند تا شکفد غنچه‌ی خشکیده‌ی بر چهره‌ی من

مسعود

از تنهایی روز

پناه می‌برم به آغوشِ شب

آن‌جا که می‌توان

ساعت‌ها پلک روی هم گذاشت و تابلوی رویاها را آن‌طور که باید نقاشی کرد..!

آن‌جا که می‌شود

خیره در سکوت، تماشاگر چشمان ماه بود

و تو

همان ماهِ پنهان شب‌های منی...

تویی که قلب دریایی‌ام را

با تنِ سرد صحرا آشنا کردی

و من

مانده در آغاز تلاطم پریشانی

هیچ‌گاه نقطه سرخط دوست داشتنت نگذاشتم

چرا که باور داشتم

حضورت مرا به زندگی شوق می‌دهد:)♡

‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‎‌‌ ‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌ ‎‌

مسعود

تو عشق بودی
این را
از بوی تن‌ات فهمیدم
شاید هم خیلی دیر
به تو رسیدم
خیلی دیر.. اما مگر قانون
این نبود
که هر آنچه دیر می‌آید
عاقبت روزی به خانه‌ی ما خواهد رسید؟

عادت کرده‌ایم
به نداشتن‌ها
و شاید به اندوه

آری
تو عشق بودی
این را
از رفتن‌ات فهمیدم

مسعود

رفتنت تلخ ترین

حادثه ی عمرم بود

💔🖤

Masoud

گاهی وقت ها یاد یک نفر

در دلت مثل زخمی میشود

که مدام رویش نمک می ریزند…

با هر بارانی

با هر بوی عطری

هر خاطره ای

هر حرفی، هر لبخندی

و هر کوچکترین چیزی شبیه او…

ومیدانی بدترش کجاست ؟؟

آنجا که آن یک نفر حتی ذره ای به تو فکر

نمی کند

اما تو یادش را با خودت همه جا میبری…

اما تو، زخم ات خوب شدنی نیست!

راستی…

ما چرا، مثل آدم های رفته ی مان فراموشی نمیگیریم ؟؟؟

Masoud

یک جایی از تنهایی هست
که دیگر حتی خدا هم سر نمی‌زند؛
من آن‌جا نشسته‌ام،
پشت پنجره‌ای که رو به هیچ باز می‌شود…..
این روز ها سایه‌ای از من مانده،
که خودش را در آینه نمی‌شناسد؛
خودش را در هرچه قبلا پیدا میکرد
گم کرده است
گویی که دیگر در هیچ جایی حضور ندارد؛
ساعتم زنگ نمی‌زند،
چایم سرد نمی‌شود،
باد نمی‌وزد،
نور نمی‌تابد؛
حتی
خستگی‌ام ارزش خوابیدن ندارد؛
صدایم را جایی جا گذاشته‌ام
که پیدایش نیست؛
شاید
در کوچه‌ای بی‌انتها
که هرچه فریاد می‌زنم،
فقط سکوت برمی‌گردد…..
کلافه‌ام،
میخواهم فرار کنم
تا خودم را پیدا کنم
اما نمیتوانم…..
خودم هم نمی‌دانم دنبال که میگردم؛
شاید…..
شاید اصلا به دنبال خود گشتن،
مرا از من دور تر کند…….


Masoud

گرچه رفته‌ای اما باز هم در این قلب تنها فرمانروا تویی

گرچه نگاهم نمیکنی اما باز هم تنها جایی که من بهشت را آنجا میبینم چشمان توست

سوالم این است ، چگونه از من گذشتی؟!

تو از سنگ شده بودی و من خبر نداشتم

فراموشم کرد‌ه بودی و من بی‌آنکه بدانم تو دلباخته‌ی دیگری شده‌ای، برای انتخاب تو بودن از از جوانی‌ام گذشتم

هنوز هم غریبانه دوستت دارم. چیزی که برای تو ارزشی ندارد

می‌گویند عشق آدم را پیر می‌کند. پیر نشده‌ام ولی از زندگی جامانده‌ام‌ چیزی که بدتر از پیر شدن است

شاید برای تو مهم نباشد که من هنوز هم در آخرین شبی که کنار تو بودم جامانده‌ام و خودم را میان آخرین کلماتت گم کرده‌ام

منه قدیم چقدر خوشحال بود. چون تو را داشت

Masoud

"آدم ها را همان گونه که هستند بپذیریم"

نه کسی را سرزنش کنیم ، نه قضاوت !

وقتی ماجرایِ یک فیلم یا سریال را دنبال می کنیم ؛ به تک تکِ شخصیت ها و هرکدام به گونه ای ، برایِ رفتارهایشان ، حق می دهیم ، چون شرایط و علت ها را تا اندازه ای دیده ایم و می دانیم .

حتی بدترین آدمِ بدترین داستان ها هم ، برایِ رفتارش دلیلی دارد .

زندگی هم همین است ، با این تفاوت که ما از شرایط و اتفاقاتِ پشتِ پرده ی رفتار و واکنشِ آدم ها خبر نداریم . از چند وجهِ یک ماجرا ، یک اتفاق ، یک زندگی یا رفتار ، یک وجهش را هم به سختی می بینیم !

ما جایِ آدم ها نیستیم ، از هیچ درماندگی ، مشکل یا کنشِ زندگیِ شان خبر نداریم و درست نیست صرفا به واسطه ی واکنش های مشهودی که می بینیم ، حس کنیم که همه چیز را می دانیم و همه را می شناسیم .

لازم نیست به کسی حق بدهیم ، همین که قضاوت نکنیم ، کافیست !

Masoud

عزیزتر از جانم
خواستم کمی برایت دلبری کنم
خواستم از چشمهایت تعریف کنم
صدایت را گوش کنم
اما سکوت کردم
دستهایم را زیر چانه‌ام زدم
و تورا نگریستم
چیزی برای گفتن نداشتم
شبیه یک موج نامتلاطم بودم
که از دریا گریزان بود و
از نرده‌های صخره‌ای ساحل خسته
دریا بودم و در چهارچوب خشکی زمین اسیر
انگار زمین جای من نبود
بیتاب رها شدن بودم و بیقرارِ آرامش
تا که تو آمدی و چون پهنه‌ی آبی آسمان
خورشید و ماه را برایم به ارمغان آوردی
سبک شدم و بی حرکت
نه طوفانی و نه تندبادی
آرام شدم
موجی شدم که دریا به آغوش کشید
و هر بار که قدم بر ساحل گذاشتم
دوباره به خودم بازگشتم
میشنوی؟؟
صدای موجهایی که در وجودم آرام گرفتند و
به بی قراریهایم پایان دادند
آنقدر آرام که حتی خورشید سوزان هم مرا به آغوش کشید
غروبی دلچسب در من پدیدار شد
و شدم همین آدمی که محو در روی تو
به دلتنگی‌هایش پایان داد
خواستم بگویم
عزیزتر از جانم
دلبری کردن در پیش چشمان تو
کار سختی‌ست
اما ساده بگویم
عاشقانه در بستر آرام تو غروب خواهم کرد
و در تو خواهم مُرد

تا ابد و یک روز





Masoud

در سرم‌نیست دگر غیر تو رویای کسی

قبلا هرگز نشدم این همه شیدای کسی

آنچنان در همه جای دل من جا شده ای

که به غیر از تو نباشد

دل من جای کسی

Masoud

محبوبم!

مرا بخاطر گریزم از خاطراتمان،

از گذشته ای پر شور،

از پاییزهایی که چنان بی محابا

ما را بهم نزدیک می کردند،

ببخش...

بی تو،

در پاییزی ترین روزهای سال،

غمگین ترین آدمی هستم

که با جسارت تمام

هنوز روی پاهای خودش ایستاده

و هنوز آنقدر عشق را

مقدس می داند که باورش نمی شود

خداحافظ یعنی..

خداحافظ!

Masoud

هر چه خانه را می تکانیم

خاطره های خالی از همخاطره ها

بیرون نمی ریزند

چگونه توانستیم

اینهمه سال دوام بیاوریم ؟

در دنیایی

که هیچ چیزش

دوامی نداشت

آنها که گفته بودیم «بی تو می میرم»

مرده اند

و چه کرگدنهای پوست کلفتی بوده

دلهای ما !

چگونه آن همه یاد

مثل هزار جوجه تیغی نا آرام

در قلب های مان

وول میخورند

و

هنوز هم هستیم؟

حتی می توانیم بخندیم

بخندیم

و به شستن پرده ها دلخوش باشیم

مگر عمرهای ما

پرده از راز جهان بر نداشته اند؟!

مسعود

خاطرت هست که در پیش من آرام نشستی؟

نه سخن گفتی و نه حال مرا پرسیدی؟؟

من که خود شیفته بودم

تو چرا زل زده بودی؟

نه حدیثی نه صدایی نه کلامی

تو چرا ساده به من خندیدی؟؟

گفتی از عشق بگو

گفتی از حال بدت قبل همین لحظه بگو

گفتمت هیچ مگو

حال مگو

راز مگو

منِ آشفته دل خسته که لرزان بودم

همه‌ی هوش و حواسم به همین لحظه بگو

گفتی ای یار نظر کرده‌ی مدهوش بگو

که چرا لب به سخن بستی و حاجات بگو

گفتمت حاجتی در دل که ندارم هر چند

تا به چند لحظه قبل پر ز تمنا بودم

گفتی از عشق بگو

گفتم از عشق بگویم که تو خود عشقی و بس

چشم به تو دوختم و غافل از اغیار شدم

به دمی یاد ببردم همه کس

که تویی مکه و بتخانه که هست

مگر از عشق چه چیزی خوشتر

که تو باشی و منم باشم و چشمانت هست

آمدی تا که لبت باز کنی

تا که از عشق بپرسی همه آواز کنی

گفتمت لحظه‌ای آرام بگیر

حاجتم بین و فقط صبر بگیر

محو دیدار تو گشتم

آرام بگیر....

Masoud

Masoud

Masoud

رویاهایی که قرارمان نبود

نخ کش میکنند سیگارهای خیابان را

روزهای بی رنگ

بیصدا همدست فریاد میروند

و ما نرقصیده در خود

همچنان میرویم

دنبال بهانه ی دوباره دیدن

آنجاییکه ندیدنها پیشه است

در دنیایی مدام بدون ما

و غمگین تر از رفتن ما

ناشناس برگشتن است

با خاطراتی خیس

در دلتنگی شب بخار گرفته ی پاییز

Masoud

.

در وفادارے ندیدم هیچ‌کس را مثلِ تو

اے غم از حال دلم یک لحظه

غافل نیستی ..!!

Masoud

از کوچ

باورهایم

چقدر پاییز می ریزد

بر حسرت زار سینه ام

که سوز آهش

بوی نمناکی ابرها را می دهد

در دل آسمانی

به وسعت کوچ های بی بازگشت

Masoud

زیباترین شعری

بر دفتر قلبم،

که هر بار مرور می کنم تو را؛

شوری زیبا در بر می گیرد وجودم را..

من در این آشفته بازارِ

دوست داشتن های ساعتی،

تو را تا ابد از دل و جان خواهانم،

و به فراموشی نمی سپارم

لحظه ای عشقت را..

و چه زیباست هر صبحی

که پاگشا شود با دوست داشتنت...

Masoud

این نامه را در قطار بخوان

باز کردی اگر چمدانت را

دنبال خاطره هایی نگرد که هرگز

نمی خواستی از تو جدا شوند

آن ها را من برداشتم

تا سنگین نشود بار ِتو

و جا باشد برای خاطرات جدیدت

برای من

این چمدان کوچک

و این راه دراز هم می تواند

بهانه فردا شود

Masoud

در دلم

از غمِ احساسِ تو شوری برپاست

بی تو

چشمانِ منِ غمزده هر شب دریاست...

Masoud

با من از

مردم شهر سخن نگو

آنها هر آنچه بشنوند را

پای دیوانگی مان می‌گذارند

بیا آنچه در قلبمان

در حال فوران است

را به مقصد برسانیم

این جا فاصله ها قربانی می‌گیرد

نه دیوانگی من و تو

Masoud

پیامی ناگهانی از سمت تو،،

درست مثل سیگاری می‌ماند

که سال‌ها پیش ترک کرده‌ام،،

یک رغبت همیشگی در من،

دربرابر یک فراموشی چندساله.

و من می‌مانم خیره

به پیامی که دیگر زیادی دیر شد.

یک پاسخ تلخ و یک لبخند تلخ تر

Masoud

چشم هايت را

به چشم هايم بياويز!

من با نگاه تو برمی خيزم

به خورشيد سلام می دهم!

هوا را بو می کنم

زمين را تنفّس می کنم!

شايد همه ی اين ها تو باشی