هر چه خانه را می تکانیم

خاطره های خالی از همخاطره ها

بیرون نمی ریزند

چگونه توانستیم

اینهمه سال دوام بیاوریم ؟

در دنیایی

که هیچ چیزش

دوامی نداشت

آنها که گفته بودیم «بی تو می میرم»

مرده اند

و چه کرگدنهای پوست کلفتی بوده

دلهای ما !

چگونه آن همه یاد

مثل هزار جوجه تیغی نا آرام

در قلب های مان

وول میخورند

و

هنوز هم هستیم؟

حتی می توانیم بخندیم

بخندیم

و به شستن پرده ها دلخوش باشیم

مگر عمرهای ما

پرده از راز جهان بر نداشته اند؟!